* L o n e l y L o m e x *       w w w . l o m e x s o n a t a . p e r s i a n b l o g . i r


Google


lonely lomex

انتهاي صفحه

۱۳۸٦/۱٢/٦

فاجعه خوجالی نسل کشی قرن بیستم XOCALI FACİƏSİ

فاجعه خوجالی نسل کشی قرن بیستم

ارامنه‌ای که در سال 1978 به مناسبت یکصدوپنجاهمین سالگرد مهاجرت خود از ایران به آذربایجان، در قره‌باغ کوهستانی بنای یادبود برافراشتند، طی دو قرن اخیر با هدف تحقق آرمان خیالی «ارمنستان بزرگ» در اراضی تاریخی آذربایجان، با کمک هواداران خارجی خود سیاست مستمر اشغالگری علیه آذربایجان را تعقیب کرده و هر از چند گاهی برای نیل به این هدف مکارانه، از ارتکاب جنایات بشری چون ترور، کشتار جمعی، اخراج و نسل کشی نیز ابایی نداشته‌اند.events_03_3.jpg

اسناد متعدد تاریخی ثابت می‌کند که میلیونها نفر آذربایجانی که در سال‌های 1905 تا 1907، 1918 تا 1920 و 1948 تا 1953 در اراضی تاریخی – قومی خود در قفقاز بارها هدف سیاست پاک‌سازی قومی و نسل کشی واقع شدند، به صورت دسته جمعی به قتل رسیده و از سرزمین‌های آبا و اجدادی خود اخراج شده‌اند. نهایتا، طرح ادعاهای بی اساس ارضی علیه آذربایجان و فعالیت‌های جدایی طلبانه ارامنه از سال 1988 به بعد مجددا شدت گرفته، به فتنه قره باغ کوهستانی که بر هیچ پایه و اساس تاریخی، سیاسی و قومی استوار نیست، دامن زده شد. طی سال‌های 1988 تا 1989 بیش از 250 هزار نفر آذربایجانی که در اراضی قومی – تاریخی خود می‌زیستند، تا آخرین نفر از ارمنستان اخراج شده و صدها نفر از ساکنین غیرنظامی، وحشیانه به قتل رسیدند.

جدایی طلبی ارمنی که در سال 1988 در قره باغ کوهستانی، این قلمرو تاریخی آذربایجان آغاز گشت، به جنگ تحمیلی ارمنستان علیه آذربایجان تبدیل شد. در نتیجه سیاست تجاوزکارانه ارمنستان که به قوانین بین‌المللی و اصول و موازین حقوق بین‌المللی اعتنایی نشان نمی‌دهد، بیست درصد از خاک آذربایجان، از جمله هفت شهرستان که در تقسیمات کشوری جزء قره باغ کوهستانی محسوب می‌شود، از سوی نیروهای مسلح ارمنستان اشغال شده، بیش از یک میلیون نفر آذربایجانی از موطن آباء و اجدادی خود وحشیانه اخراج شده، دهها هزار انسان به قتل رسیده، معلول شده و یا به اسارت برده شدند. صدها منطقه مسکونی، هزاران واحد از ابنیه فرهنگی – اجتماعی، مؤسسات آموزشی و بهداشتی، آثار تاریخی و فرهنگی، مساجد و عبادت گاهها، قبرستان‌ها و …. با خاک یکسان شده و هدف وندالیسم بی سابقه ارمنی واقع شدند.

در نتیجه وحشی گری ارامنه، فاجعه نسل کشی خوجالی که در شهر خوجالی قره باغ کوهستانی رخ داد نیز در ردیف وحشتناک‌ترین فجایع جهان جای گرفت.

. events_03_2.jpg

دسته‌های مسلح ارمنی در بامداد 26 فوریه سال 1922 با مشارکت مستقیم لشکر 366 شوروی سابق که در آن برهه در شهر خان کندی (استپان کرت) قره باغ کوهستانی مستقر بود، به شهر خوجالی که حدود هفت هزار نفر آذربایجانی در آن سکونت داشتند، حمله کردند. قلدرهای سرکش ارمنی با کمک هواداران مزدور خارجی خود، در همین شب با پشتیبانی بخش وسیعی از وسایط سنگین نظامی متعلق به لشکر 366، حمله کرده شهر کاملا نابود شده و به آتش کشیده شد. اهالی غیرنظامی و غیرمسلح هدف قتل عام وحشیانه واقع شدند، کودکان، زنان، افراد سالمند و بیمار با سفاکی غیرقابل تصوری به قتل رسیدند. ارمنی‌ها در آخرین سالهای قرن بیستم، جنایت تاریخی دیگری – نسل کشی خوجالی – را پدید آوردند.

در نتیجه نسل کشی خوجالی 613 نفر کشته شده و 1275 نفر از اهالی به اسارت برده شدند. از سرنوشت 150 نفر از این اسرا، هنوز نیز اطلاعی در دست نیست. در نتیجه این فاجعه بیش از 1000 نفر از اهالی غیرنظامی با اصابت گلوله مستقیم، با درجات مختلف بدنی معلول شدند. 106 نفر از کشته شدگان، زنان، 83 نفر کودک خردسال و 70 نفر پیر کهنسال بودند. 76 نفر از معلولین را پسران و دختران نابالغ تشکیل می‌دهند.

در نتیجه این جنایت نظامی – سیاسی ، 6 خانواده کاملا نابود شده، 25 کودک هر دو والدین، 130 کودک نیز یکی از والدین خود را از دست دادند. 56 نفر از کشته شدگان با درنده خویی و بی رحمی وحشیانه‌ای به قتل رسیدند. آنان زنده زنده در آتش سوزانده شده، سرهایشان بریده شده، پوست بدنشان کنده، چشمان کودکان خردسال از حدقه بیرون آورده شده و شکم زنان حامله با سرنیزه پاره پاره شده بود.

اعمال ارامنه و هواداران خارجی‌شان در ارتکاب فاجعه خوجالی، ضمن آنکه نمونه‌ای آشکار از نقض وقیحانه حقوق بشر و بی‌اعتنایی بی‌شرمانه به قوانین حقوق بین‌المللی به شمار می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آید، با کنوانسیون ژنو، منشور جهانی حقوق بشر، معاهدات مختلف بین‌المللی درباره حقوق مدنی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی، منشور جهانی حقوق کودکان، منشور جهانی درباره حفاظت از زنان و کودکان در هنگام وضعیت فوق‌العاده و مناقشات و دیگر قوانین حقوقی بین‌المللی ضدیت آشکار دارد.

 events_03_1.jpgجای بسی تأسف است که تاکنون دولت‌های متمدن جهان رویکرد صحیحی نسبت به این فاجعه اتخاذ نکرده و آن را به عنوان نسل کشی به رسمیت نشناخته‌اند. در حالیکه بعضی از دولت‌ها با باور به هذیانات تحریف‌کارانه و غیر مستدل ارمنیان درباره «نسل کشی» علیه ملت «مظلوم» (!!!) ارمنی توسط ترک‌ها در اوایل قرن بیستم، مصوباتی را در این خصوص به تصویب رسانده‌اند، نسبت به فاجعه نسل کشی خوجالی که نتیجه مستقیم وحشی‌گریهای ارمنیان در پایان قرن بیستم – این برهه زمانی که دنیای متمدن سعی در حفظ برتری حقوق بشر دارد – هیچگونه عکس‌العملی نشان داده نشده است.

امروز در شرایطی که تمام جهان علیه تروریسم به مبارزه برخاسته است، تروریسم دولتی ارمنی نیز می‌باید از سوی جامعه جهانی افشا شده و پاسخ شایسته خود را بیابد. فاجعه‌ای که در تاریخ بیست و ششم فوریه سال 1992 توسط ارمنیان در خوجالی پدید آمد، تنها یک عمل تروریستی عادی نیست، بلکه جنایتی است بی‌سابقه علیه تمام بشریت

lomex درساعت٦:٢٦ ‎ب.ظ

 
۱۳۸٦/۳/٦

سیاه چاله ی زمان

                                 سیاه چاله ی زمان

اینجا موجودی نشسته  فرورفته در اعماق فرورونده ی آن سیاه چاله که نام دیگرش زمان است. زمان به مثابه ی سیاه چاله ای است که هر روز هر ساعت و هر ثانیه بزرگتر میشود و خاطره ها را فرو می دهد و هضم می کند.

می خواهم از ته دل داد بزنم که اصلا کلمات دروغ اند. اما حتی وقتی که میدانی نقابی بیش نیستند، آنقدر واقعی به نظر می رسند که دلت می خواهد با تمام وجود باورشان  کنی.

می خواهم بگویم این تو نیستی و نبودی که واﮊه ها را به کار می بردی،  آنها بودند که تو را بکار می گرفتند و مصرف ات می کردند; تا برای خودشان چیزی بشوند با ارزش برای در ذهن ماندن.

مثلا زمان چیست، جز سکوتی سنگین که میتوان بر بالای آن گردش کرد و رفت و برگشت و از همه طرف نگاهش کرد.

آری... از هر طرف نگاهش کرد و افسوسی خورد به عظمت زندگی، به عظمت اتفاقاتی که افتاده .  باز هم مثل همیشه افکاری موهوم و ناشناس مغزم را فشار می دهد و ناراحتی و تلخی آن این بار به قلمم سرایت کرده. شاید او هم بخواهد ته مانده ی  جوهر خودش را مصرف کند، مثل بیمار لاعلاجی که روزهای آخرش را سپری می کند.  ولی به هر روی ، دورنمای این تابلو برایم قشنگ است; تابلوی زندگی.

هنوز به اوج قصه نرسیده ام; تا نوک قله چند سالی فاصله دارم. همتی می باید برای طی این چند سال.

ولی بعد از نوک قله کجا باید رفت; می گویند نوک قله را مردابی است بدبو!!

lomex درساعت۱:٠٥ ‎ق.ظ

 
۱۳۸٥/۱٢/٢٧

۱۳۸۶ خورشيدی

                      

                    Norooz

باز هم سالی تمام شد که سال سگ بود; اتفاقات زیادی افتاد چه خوب چه بد. نمیدانم چرا ولی من همیشه بداشو یادم نگه میدارم شاید نشانه ی مازوخیسم حاده ، شایدم هیچ دلیلی نداره; مثلا یکیش اینکه جنگهای زیادی در جاهای مختلف در این سال سگی اتفاق افتاد، مردان و زنان و کودکان بسیاری کشته و آواره شدند یا اینکه خیلی از آدمای خوب تو این سال فوت شدن; اما مهم نیس، چون زود از یاد میره همه چی، ولی اولش اینطور نبود، مهمم نیس که چطور بود، چون آخرش دوباره اول میشه و اولشم نهایتا به آخر میرسه..آره..اولش درختان لباس سبز پوشیده بودند.. بعد میوه ها و نعمات خدا بر بندگان ارزانی شد.. مدتها بعد هوا سرد شد.. باران آمد و درختان پالتوی زرد و نارنجی شان را به تن کردند.. بعدتر هم همه جا سفید شد.. و آن فصلی رسید که در آن بدنیا آمده ام.. آخر من فرزند زمستانم.. آخر زمستان ... و این جریان همیشه ادامه دارد... خاطرات تمام این فصل ها هنوز هم در ذهنم زنده اند... مو به مو.. لحظه به لحظه.. مثل نمایشگاه کتاب تهران که یه کوچولوضدحال شد .. یا تابستون که ۲۰۰ تومنم به باد رفت.. پاییز نسبتا خوب بود.. ولی زمستونشم که دیگه هیچی.. قضیه کنسرت که زهرمارم شد.. مشکلی که تو فرجه امتحانی پیش اومد..نگو.. حتی به یاد آوردن اون روزا تنمو میلرزونه.. و زندگی همینطور میگذره و ما تو گردابش اسیریم ...

البنه نقش هايی بازی ميکنيم در این صحنه، چندان هم هویج نیستیم. آزار دهنده آن است که روزمرگی زندگی لطافت وقايع را برايمان تکراری ميکند مثل همین عید باستانی . نمیدانم چرا ولی جذابیت این تکرارها رفته رفته برایم کمرنگ تر میشود.. نهایتا هرچه که بوده گذشته.. دیگر هر طوری که بوده تمام شده..سال سگ را می گویم.. امیدوارم اتفاقاتی که برایت افتاده بد نبوده باشد و اگر بوده.. بسرعت زمانی که گذشته وسالی که به آخر رسیده از مخیله ات پاک شود..

خلاصه...آغاز سال جدید خورشیدی فرا رسیده... و مثل همه ی عادت های تکراری دیگر..عادت دارم..تبریک بگویم.. تبریک سال نو...امیدوارم سال خوبی پیش روی همه ی ما باشد....کاش سال خوک خوبی داشته باشیم.

lomex درساعت٧:٥٤ ‎ب.ظ

 
۱۳۸٥/٤/٢۱

 

 

زنده به گور

 

آه که چقدر از نوشته های او مست شدم، برای چندمین بار. آرزو داشتم بجای آن مرد در آن تختخواب پر از بوی عطر و عرق  خوابیده بودم. کاش می شد و می توانستم نفس کشیدن  و تمام نفس کش ها را از یاد ببرم. چقدر از غرولندهای این زمانه ، فرتوت و خسته شده ام. نمیدانم چه خواهد شد ; بر آینده چشم بسته ام و گذشته را با تمام موفقیت ها و ناکامی هایش همچون نخاله ای بدبو و جگرخراش دور انداخته ام; آن همه عشق و شوق در من به خواب رفته است; آن پویایی و جوانی را به دوری انداخته ام; هیچ چیز زندگی به دست من نیست، حتی افسار خودم; افسار سرنوشت خودم. هیچ گریزی از سرنوشت نیست.جبر و زور تمام گردابهای زندگی سیاه مرا پر کرده است.

از آن آخوند فهیم! که از ترس کم آوردنش همیشه چند تا بسیجی با خودش می آورد که خودشونو دانشجو جا میزدن حالم بهم میخوره، اندیشمند متفکر با سواد! نتونست یه دونه جبر و اختیارو توضیح بده....خوبه حالا چند تا کتابم تالیف کرده!!!

در برابر اینهمه اختیار! نمیتوان کوچکترین ایستادگی از خود نشان داد. من هیچ توانی ندارم تا این روزها را سریعتر به پیش ببرم; کاش بادی شدید و مزمن آنها را تکان دهد، تا در نهایت به ته گرداب برسم، به تاریک ترین و دنج ترین جای آن; شاید هم روشن ترین و دنج ترین! ..کسی چه می داند...

افکار مرموز و موهوم مغزم را فشار می دهد. درد سرم را فرا گرفته. چند وقت است این درد به قلبم هم سرایت کرده... کاش همه ی جوارحم این درد را حس می کرد... کاش مثل فولاد آبدیده بودم.

این فضای مشوش را دوست دارم..دوست دارم ساعتها و روزها در این فضا فکرم را به این ور و آن ور بچرخانم و به تمام زوایای آن نگاه بکنم ، نگاهی از روی اندیشه و قضاوت.

دوست دارم به یک بیماری لاعلاج دچار بودم ... بعد از مدتی بستری شدن و عذاب کشیدن به ریش این دنیا می خندیدم و می گفتم برو به درک.. ای  زندگی پر از ناراحتی.. سپس در نهایت احترام و توجه با خاک همسایه می شدم.. دیگر کسی از من طلبی نخواهد داشت حتی خود خدا.. چون به اندازه ی کافی زجر کشیده ام.. آن هم با ذره ی ذره ی وجودم.

هیچ چیز این زندگی تهوع آور با هم جور در نمی آید.. مثل تکه های بی نظم پازل که اعصاب آدم را خرد می کند.. مثل اضطراب و ناراحتی قبل و بعد از اتفاق های مهم و بد.

دیروز چقدر از دوستان قدیمم را دیدم.. او را هم دیدم.. که نزدیک یکسال است ازش خبری نداشتم.. مثل همیشه بود.. مرموز و آب زیر کاه و تیز و حسود.. با همان آدم های حال بهم زن گذشته داشت حرف میزد

ولی من فقط به تشویش ذهنم توجه داشتم... تشویشی که مسببش این زندگی بی قاعده و اصول است.

آخر این همه درد و رنج برای چه؟ هدف خدا چه بوده؟.. چرا به این زودی حکمت سرنوشت برای ما مشخص نمی شود؟؟..

چرا باید همیشه پا در هوا بمانم.. چرا باید در پس این همه تلاش و جان کندن باز شکست و ناامیدی سراغم بیاید.. چرا... چرا... چرا.. ؟؟؟

حرفهایم خیلی مسخره است اما.. مسخره تر از آن این زندگیست..

امروز روز خوبی بود.. هر چند بیشتر از نصفش را خواب بودم!!!...

 

lomex درساعت۳:٤۳ ‎ق.ظ

 
۱۳۸٤/۱٢/۱٩

 

 

 

 

 

فرشته ی بی اعتنا

 

ای ظریف ترین نقش و نگار بوم هستی ام

ای رنگین ترین رنگین کمان آسمان زندگی ام

ای محکم ترین برهان من برای بودن

ای تنها بهانه ی من برای نفس کشیدن

ناز خنده هایت چنگ می زند دلم را

پژواک صدایت می لرزاند تنم را

بارقه ی چشمانت شیفته می کند روحم را

لطافت دستانت غرق میکند حسم را

قلبم از سوزش عشقت شده پاره پاره

تلؤلؤات را بتاب بر این حقیر بی چاره

چرا نشنیدی عشقم را,تپش قلبم را

تو که می دانستی طالبم ترنم نگاهت را

مدام در ذهنم حضور داری همچون هاله ی نورانی

در خواب و بیداری تسخیرم می کنی همچون طلسم رویایی

روزی تو را تصاحب خواهم کرد فرشته ی زیبایم

آن هنگام که بی اعتنا پرسه می زنی در کوچه ی خیالم

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

مشرق عشق

 

تویی آن تندیس صداقت

تویی آن شمیم پاک محبت

تویی نگار من,یار من,عشق من

تویی یکه تاز صحرای رفاقت

که بر روح تنهایم نمی تابی

اشعه ای از مشرق مهربانی

بر وجود نحیفم باقی نمی گذاری

تتمه ی طنین آن صدای روحانی

تو دیگر با من نمی مانی

نمی خواهی با من بخوانی

پر از لبخند و شادابی

چرا از دیده پنهانی

من پر آوازه در ناکامی

پر از حسرت یک نگاهی

که تمام کند اندوه و آهی

در تیره روزی های پر از تباهی

تن شکسته ام وامانده در راهی

که بپیوندد قلبم را به دریایی

دریایی تا آفتاب لبخند آسمانی

عظمتی تا ماورای  وهم رویایی

اتاقم لبریز از خاطرات ایام جوانی

مالا مال ازهوس ها وآرزوهای رهبانی

افکاری از بهر وصال حضور اهورایی

انباشته ذهنم را با الهام مسیحایی

 

 

lomex درساعت٤:٢٤ ‎ب.ظ

 
۱۳۸٤/۱٠/٢٦

 

                                                                حصار تنگ

 

من دلم سخت گرفته و خسته

 

از اين ميهمانخانه ی پيکر شکسته

 

فضا بسته، حجم باريک

 

ميهمان کش، روزش تاريک

 

که به جان هم انداخته

 

ندیده  نسنجیده نشناخته

 

چند تن ناهشيار،چند تن خواب آلود

 

چند تن ناهموار،چند تن خشم آلود

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زیبای اهورایی

 

صائقه ی حضورت  دميد در وجودم طوفانی

 

طوفانی سرکش در نیمه شب اندیشه های رویایی

 

صياد چشمان نافذت انداخت در خيالم

 

تور حجيم نامرئی انديشه ی وصالم

 

توخرامان قدم می زنی دربیابان تصوراتم

 

عاری از گرد و غبار عذاب و ماتم

 

باغچه ی احساسم تکيده از تنهايی

 

خسته از انتظار باغبان اهورايی

 

درماورای حصار چشمان بارانی

 

منتظرند ثانيه های بیرحم پريشانی

 

ملتمسانه منتظرم تا باز آيی به برم

 

توکای دلگير بی بال و پرم

 

زيبای بی تکرار

 

فرشته ی بی ادبار

 

 

 

                                                                             

                                                        

قسمت اول مال خودم نيس..به سليقه ی خودم دست کاريش کردم 

 

                                                             لومکس تنها

lomex درساعت٥:۱٩ ‎ب.ظ

 
۱۳۸٤/۸/٢٠

 

           

 

                    پاييز 

                       و دلتنگی بی پايان من

                                      از خزان دل مجروح

                                             در پس هجوم باران اندوه

 

 

lomex درساعت۱٠:٥٢ ‎ب.ظ

 
۱۳۸٤/٤/۱

 

وقتي باد پرده هاي اتاق را مي تكاند.خاطرات عشق زمستاني را دوباره مرور مي كنم

.آنكاه دست به دامان باران مي شوم تا بر دياري ديگر ببارد و برف شهري ديگر را سفيد كند.

آرزو مي كنم خدا زمستان را از فصل هاي سال قلم بزند

 نمي توانم اين فصل ها را بي تو تاب بياورم.

 

من سياهي چشمانت را قبل از اينكه بيدار شوي، ديدم ..

من صدايت را قبل از اينكه لب وا كني ،شنيدم ..

من طعم بوسه هايت را قبل از اينكه بوسه ام دهي، چشيدم..

و بافته هاي گيسوانت را قبل از اينكه ببافيشان ،باز كردم.

 

باران با بوي بوسه هاي تو مي بارد با بوي شبنم و ياس و پونه

شاپرك ها به اميد شمع رخ زيباي تو زنده اند

گلخانه هاي جهان لبريز عطر خوش تو باد

تويي رنگين ترين رنگين كمان روياهاي شبانه ام

تويي كه قلبت را به زلالي چشمه ها پيوند زدي و روحت را به لطافت نسيم

lomex درساعت۱٢:٥۸ ‎ق.ظ

 
۱۳۸۳/۱٢/۱۸

 

يه روز، وقتي هيزم شکن مشغول قطع کردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود ،
تبرش افتاد تو رودخونه.وقتي در حال گريه کردن بود يه فرشته اومد و
ازش پرسيد:چرا گريه ميكني؟
هيزم شکن گفت که تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت. " آيا اين تبر توست؟هيزم شکن جواب داد: " نه".
فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد که آيا اين تبر توست؟ دوباره، هيزم شکن جواب داد : نه.
فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟
جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هيزم شکن خوشحال روانه خونه شد.
يه روز وقتي داشت با زنش کنار رودخونه راه مي رفت زنش افتاد توي آب.هيزم شکن داشت گريه مي کرد که فرشته باز هم اومد و پرسيد: که چرا گريه مي کني؟
"اوه فرشته، زنم افتاده توي آب. "
فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد : زنت اينه؟
هيزم شکن فرياد زد" آره ".
فرشته عصباني شد. " تو تقلب کردي، اين نامرديه. "
هيزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. ميدووني، اگه به جنيفر لوپز " نه" ميگفتم تو ميرفتي و با کاترين زتاجونز مي اومدي. و باز هم اگه به کاترين زتاجونز "نه" ميگفتم تو ميرفتي و با زن خودم مي اومدي و من هم ميگفتم" آره" . اونوقت تو هر سه تا رو به من مي دادي. اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود که اين بار گفتم آره.

نکته اخلاقي اين داستان اينه که هر وقت يه مرد دروغ ميگه به خاطر يه دليل شرافتمندانه و منطقیه !!!

lomex درساعت۱٢:٢٦ ‎ق.ظ

 
۱۳۸۳/۱٢/٦

 

 

بهار در راهه.....

                 

                        bahar dar rahe

                  

                     زندگی زيباست،

                        زندگی آتش گهی ديرينه پابرجاست،

                          گر بيفروزيش رقص شعله اش در هر کران پيداست،

                             ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست.     

lomex درساعت٢:٤٦ ‎ق.ظ

 
۱۳۸۳/۱۱/۱٤

 

بازم سلام...خيلی تاخير داشتم...معذرت..ولی اين امتحانا مگه ميذارن نفس آدم بالا بياد...

اين شعر احمد شاملو به نظرم جالب اومد..

 

عنوان:تو را دوست می دارم

مجموعه:هوای تازه

 

طرف ما شب نيست

صدا با سكوت آشتی نميكند

كلمات انتظار ميكشند

من با تو تنها تنها نيستم؛هيچكس با هيچكس تنها نيست

شب از ستاره تنها تر است. . .

طرف ما شب نيست

چخماق ها كنار فتيله بی طاقتند

خشم كوچه در مشت توست

در لبان تو شعر روشت صيقل می خورد

من تورا دوست می دارم؛و شب از ظلمت خود وحشت ميكند

 

..

 

lomex درساعت٢:٠۱ ‎ب.ظ

 
۱۳۸۳/٩/٢۳

 

 

  سلام....

فقط اینو بگم که ديگه مثل سابق حالو حوصله ی بلاگ نويسی ندارم..ولی عمرا دوستامو تنها بذارم..

             

lomex درساعت٦:٥۳ ‎ب.ظ

 
۱۳۸۳/۸/٢٠

 

آرزو می کردم،

  دشت سرشار ز سرسبزی رویاها را

    من گمان می کردم،

      دوستی همچون سروی سرسبز،

        چهار فصلش همه آراستگی است.

          من چه می دانستم،

            هیبت باد زمستانی هست.

              من چه می دانستم،

               سبزه می پژمرد از بی آبی؛

                 سبزه یخ می زند از سردی دی.

                  من چه می دانستم،

                    دل هر کس دل نیست

                      قلبها ، زآهن و سنگ

                        قلبها ، بی خبر از عاطفه اند.

 

 

                                               ( حميد مصدق )

 

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 زندگی چيز عجيبی است نه؟ / زندگی حس غريبی است نه؟ / زندگی چيست ؟ بگو / زندگی لاف دريا زدن و در پی صحرا گشتن / زندگی تلاش بی امان و بی ثمر / برای هيچ و پوچ / زندگی شوق باران را در دلها کشتن / زندگی چيست ؟ بگو : / زندگی رفتن اما نرسيدن نرسيدن / زندگی درون خاک خشک اميد رويش گل است / زندگی درون يک سراب بی کرانه / تا ابد / به اين اميد گشتن است / که روزی از نهايت ابد / کنار نقطه افق / عابری می آيد / و مرا خواهد برد / تا سر قله قاف / تا ته کوچه اميد / کوچه باغ آرزو / اما.../ روزی که مرا بزاد مادر / گفتند که زندگی قشنگ است / گفتند که زندگی دشتی است / پر شبنم پر ياس رازقی/ پر از احساس قشنگ عاشقی / پر نيلوفر آبی پر نور / پر بار باران پر مهر / اما...

lomex درساعت۱۱:٠٥ ‎ق.ظ

 
۱۳۸۳/٧/٢٥

 

           hunaz hastam...

lomex درساعت۱۱:۱٢ ‎ب.ظ

 
۱۳۸۳/٧/۸

 

جزيره ای برای عشق

روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند

خوشبختي. پولداري. عشق. دانائي. صبر.غم. ترس.......هر كدام به روش خويش مي زيستند .تا

 اينكه يك روز دانائي به همه گفت: هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودي آب اين

 جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق مي شويد.

تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبارهاي خانه هاي خود بيرون آوردند وتعميرش

 كردند.
همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شدوهوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها

 شدندوپارو زنان جزيره را ترك كردند.
در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد

كه همگي به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودندو نمي گذاشتند كه او سوار بر

 قايقش شود.

عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زنداني شده سپرد.

آنها همگي سوار شدند و ديگر جائي براي عشق نماند.!!!!!!!!!

قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند. جزيره هر لحظه بيشتر به زير! آب ميرفت و عشق تا زير

 گردن در آب فرو رفته بود.

او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود. فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست.

اول كسي جوابش را نداد. در همان نزديكي قايق ثروتمندي را ديد و گفت:ثروتمندي عزيز به من

 كمك كن.
ثروتمندي گفت: متاسفم قايقم پر از پول و شمش و طلاست و جائي براي تو نيست.

عشق رو به (غرور) كرد وگفت: مرا نجات مي دهي؟

غرور پاسخ داد: هرگز تو خيسي و مرا خيس ميكني.

عشق رو به غم كرد و گفت: اي دوست عزيز مرا نجات بده

اما غم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدري غمگينم كه ياراي كمك به تو را ندارم بلكه خودم

احتياج به كمك دارم.

در اين حين خوشگذراني وبيكاري از كنار عشق گذشتند ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست.

از دور شهوت را ديد و به او گفت: آيا به من كمك ميكني؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه!!!!!

سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري يادت هست هميشه مرا تحقير مي كردي همه مي گفتند

 تو از من برتري ، از مرگت خوشحال خواهم شد

عشق كه نمي توانست نا اميد باشد رو به سوي خداوند كردو گفت :خدايا مرا نجات بده

ناگهان صدائي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد نگران نباش تو را نجات خواهم داد.

عشق به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد.

پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانائي يافت

آفتاب در آسمان پديدارمي شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب

 بيرون مي آمد
و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند

عشق برخواست به دانائي سلام كرد واز او تشكر كرد

دانائي پاسخ سلامش را داد وگفت: من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم شجاعت هم كه

 قايقش از من دور بود نمي توانست براي نجات تو بيايد

تعجب مي كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتي؟

هميشه ميدانستم درون تو نيروئي هست كه در هيچ كدام از ما نيست.

                               تو لايق فرماندهي تمام احساسها هستي.
عشق تشكر كرد و گفت: بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم ولي قبل از رفتن

 مي خواهم بدانم كه چه كسي مرا نجات داد؟؟
دانائي گفت كه او زمان بود.

عشق با تعجب گفت: زمان؟؟!!!!!

دانائي لبخندي زد وپاسخ داد: بله چون اين فقط زمان است كه مي تواند بزرگي و ارزش عشق را درك كند.

 

                 

lomex درساعت٦:٤٠ ‎ب.ظ

 
۱۳۸۳/٦/۳۱

معذرت..معذرت..معذرت..

 سلام...از اينکه اينقدر آپديتم طوليده(طول کشيده)معذرت ميخوام و از اون دسته دوستام که به کلبه ی من سر زدن ولی با مطالب تکراریface to faceشدن واقعا می پوزم(پوزش می طلبم)...آخه چی بگم...می خواستم خاطرات سفرمو بنويسم..{يکی ندونه فک ميکنه کجا رفتم}..کلی ام ذوق هنریمو جر دادم که وقتی می خونين نگاه عاقل اندر سفيه نکنين به نوشته ام...ولی بعد از اينکه برگشتيم،هر چی مسافرت خوش گذشته بود؛زهرمارمون شد...نمودونم چی شده خدا هر چی مصيبت و درد و بلا بود يهو نازل کرده به خانواده ی ما!!!...شايد چشمون زدن...{اصلا شما به اين قضيه اعتقاد دارين؟}...

داييم با موتور تصادف کرد؛؛؛پسر خالم با دوچرخش رفت تو جوب آب،همه ی سيستم جلو بنديش آش و لاش شد(فکر بد نکنينا،،منظورم فک و صورتشه)..not onlyخودمم به طرز شنيعی سرما خوردمbut alsoدوتا داداشام....امروزم که انتخاب واحد دانشگاه بود،کلی ضدحال خوردم...اه اه اه...شونصد تا اه...تف به اين شانس...يه خورده دير کردم از ۳ تا کلاس ۲ تاش پر شده بود...منم بالاجبار از نو انتخاب واحد کردم...گروهمو عوض کردم...ديگه نشد با دوستام بيفتم...اخه يکی نيس به اينا بگه ..خوب شما که اين همه زحمت ميکشين...لا اقل بين کلاسا تبعيض قائل نشين..تا اين مشکلا پيش نياد.........نمی دونين چقد حالم گرفته اس امروز....وقتی سرفه ميکنم گلوم از شدت درد نزديکه پاره شه....سرمم درد ميکنه...خلاصه اينکه شرمندم بابت دير کردنم...اينارو گفتم تا بدونين هنوز زنده ام.....همين

   تا بعد که با پست های بهتر خدمت برسم...

lomex درساعت٩:٤۸ ‎ب.ظ

 
۱۳۸۳/٦/۱٦

 

 

سلام و حال و احوالو از اينجور چيزا

تو اين پست ميخوام یه موضوع جديدمطرح کنم..يعنی راستشو بخوايين نميشه اسم موضوع بهش داد بيشتر جنبه ی خبری داره،ولی خوب به نظرم دونستنش ضرری نداره،هرچند بعضيا  ازين مقوله زياد خوششون نمیاد....

و اما....اخبار بخش خبر نيمروزيه Lomex NEWS

يك هكر ايراني با نام مستعار"Svs , Is Your Dream" توانست تعدادي حفره امنيتی جديد در نرم افزار گفتگوي اينترنتي ياهو بيابد.

وی با ارسال نامه اي به چند خبرگزاري خارجي وهمچنين خبرگزاري موج با ارائه اسنادي معتبر اعلام كرده است پس از بررسي نسخه جديد مسنجر ياهو تعدادي حفره امنيتي در آن يافته است كه اين حفره ها مي توانند با خلع سلاح كردن رايانه كاربر وي را در برابر حملات داس (Dos) بي دفاع كنند و اجازه بدهند هكر هاي ديگر با استفاده از اسب هاي تروا و يا ساير نرم افزار هاي جاسوسي حتي در موقعي كه اين كابر به اينترنت متصل نيست اطلاعات رايانه مذكور را جمع آوري و در اولين اتصال با اينترنت به سروري نامعلوم انتقال دهد.
وي در اين نامه افزوده است 3 حفره امنيتي اين نرم افزار در پورت هاي نرم افزاري داده هاي ورودي (Received) و بخش Prefrences از امكانات اين نرم افزار وجود دارند كه با باز گذاشتن پورت هاي 12.2323.56 و 12.2323.55و عدم دسترسي فاير وال ها به اطلاعات گذر كننده از اين پايانه ها امكان دسترسي كامل هكر ها را بر روي رايانه مذكور ايجاد ميكنند. وي همچنين در خصوص امكان فرستادن اطلاعات به وسيله اين نرم افزار در اينترنت گفته بود : در هنگام انتقال اطلاعات از اين طريق در اينترنت به دليل فرستاده شدن IP (مشخصه) رايانه به همراه فايل براي تشخيص در سرور اصلي ياهو و با توجه به حفره هاي امنيتي مذكور هكر هايي كه با اين نرم افزار گفتگو حتي اندكي آشنايي داشته باشند مي توانند به دلخواه فايل هاي منتقل شده را تغيير و در صورت علاقه يك ويروس و يا نرم افزار جاسوسي را جايگزين آن كنند بدين وسيله كه با شناسايي آدرس رايانه فرستنده و دسترسي به آن امكان تغيير مطالب را خواهند داشت.
وي كه نام خود را اعلام نكرده/معتقد است :براي پر كردن اين حفره امنيتي در اين نرم افزار هنوز هيچ برنامه پشتيباني (Patch) از سوي ياهو و يا حتي مايكروسافت ارائه نشده است زيرا آن ها اصولا هنوز از اين حفره ها اطلاعي ندارند ومن حاضرم براي پر كردن اين حفره ها ودادن اطلاعات لازم براي جلوگيري از نفوذ هكر هاي ديگر به اين وسيله با شركت ياهو همكاري كنم ولي پيش از آن تمام اين اطلاعات را براي معرفي نام كشورم ايران در مجامع بين المللي و به خصوص دنياي زير زميني هكرها منتشر كردم تا به دنيا بفهمانم كه هكرها و رايانه دوستان ايراني نيز جايگاه بلندي براي خود در دنياي اينترنت و رايانه دارند.

 

ايول هکرای ايرانی

 

lomex درساعت٦:۱٥ ‎ب.ظ

 
۱۳۸۳/٦/٩

 

              love_card

                                               من نه به یک سیب

                                                من نه به یک انار

                                               نه به یک لقمه نان

                                                 من به یک نگاه ،

                                                  سیب،انار،نان

                                                     زندگی را

                                       به یک نگاه، به یک لبخند باختم

                                                    من باختم

                                  افسوس که قمار زندگی را ارزان باختم

                                        زندگی را به رویاهایم باختم....

lomex درساعت۸:۱٢ ‎ب.ظ

 
۱۳۸۳/٥/۱٥

 

وطن...

عصاره الفباي فارسي واژه اي رابه نمايش در مي آورد كه بي اختيار آدمي در مقابلش به احترام مينشيند . و،ط،ن آري وطن ! تكه زميني بس تلخ وشيرين است كه گاه ساكنينش در برابرش از همه چيز خود ميگذرند و اين تكه زمين گورستان جاويدان آنان ميشود وگاه دورانديشان وبزرگانش در دفاع از آن به مناظره سخن مينشينند و گوهر زندگيشان را در مقابل به گرو ميگذارند.
در هر وطني ملتي ساكن است و رابطه اين دو از هم جدايي ناپذير است همچنان كه سرنوشتشان به هم گره خورده. ملت به اين تكه زمين خالي رنگ تمدن ميپاشد و در مقابل وطن به ملت هويت ميبخشد و بود و نبود ملت را به خود باز ميگرداند.اما چرخ زمان اين دو را هرگز به حال خود آسوده نميگذارد.گاه جاه طلبان و ديوچهرگان چشم بر يك وجب خاكش ميدوزند و با تير و تركش زخم بر پيكره بدنش ميزنند ، پس ملت براي بستن زخمش وكاهش دردش جانانه خون ميبازد و تير دشمن را از پيكر خونين وطن بيرون ميكشد .گاه هويت وفرهنگ دشمنان هواي پاكش را مسموم ميكند اين بار ملت رنگ تمدن خويش را در هوا منتشر ميكند تا اين ويروس مهاجم را دفع كند و از ريشه بخشكاند.اما گاه دين با همه زيباييهايش ازسوي افرادي تيره باطن در درون و دين پرست در برون چشمه هاي زلالش را خونين ميكنند و آب زلال وحيات بخشش را مسموم ميكند ونفس ملت را به تنگ مي آورد. پس در اين هنگام بر ملت است كه با بينش مدفون شده در قلبش به جنگ خرافه هاي مسموم كننده اش برود و آب حيات بخش وطنش را ضدعفوني كند. باشد كه در طلوع خورشيد فردا هيچ ملتي دچار آفات وطنش نباشد.

lomex درساعت٥:٠٠ ‎ب.ظ

 

بالاي صفحه

 

خانه
آرشيو

Lomex Sonata

 



Make Here your home page

آدرس وبلاگ را برای دوستت بفرست:

 



Counter Started on
03/2004


لينک دوستان


بی من نشو
فعلا بدون عنوان
فریادی زیرآب
شبهای دلتنگی
درد دلهای تنهایی
کوچه ی شهر دلم
The Bright Young Thing



پرژن بلاگ

دوستداشتنیها


فصلنامه وارليق
دکتر صمد سرداری‌نیا
آذربايجان اينترنشنال
دان اولدوزو
صادق هدايت
سهراب سپهری
احمدشاملو
فروغ
آینه
نواندیش
BBC Azeri
پارسیک نیوز
روزنامه ی جام جم
DanceAge
SMS22.com
IMDB.com
Zoodi
itna.ir
irna.ir

مقالاتجالب


حقایقی در مورد خوجالی 1
حقایقی در مورد خوجالی 2
شریعتی و مساله ایدئولوژی