سیاه چاله ی زمان

                                 سیاه چاله ی زمان

اینجا موجودی نشسته  فرورفته در اعماق فرورونده ی آن سیاه چاله که نام دیگرش زمان است. زمان به مثابه ی سیاه چاله ای است که هر روز هر ساعت و هر ثانیه بزرگتر میشود و خاطره ها را فرو می دهد و هضم می کند.

می خواهم از ته دل داد بزنم که اصلا کلمات دروغ اند. اما حتی وقتی که میدانی نقابی بیش نیستند، آنقدر واقعی به نظر می رسند که دلت می خواهد با تمام وجود باورشان  کنی.

می خواهم بگویم این تو نیستی و نبودی که واﮊه ها را به کار می بردی،  آنها بودند که تو را بکار می گرفتند و مصرف ات می کردند; تا برای خودشان چیزی بشوند با ارزش برای در ذهن ماندن.

مثلا زمان چیست، جز سکوتی سنگین که میتوان بر بالای آن گردش کرد و رفت و برگشت و از همه طرف نگاهش کرد.

آری... از هر طرف نگاهش کرد و افسوسی خورد به عظمت زندگی، به عظمت اتفاقاتی که افتاده .  باز هم مثل همیشه افکاری موهوم و ناشناس مغزم را فشار می دهد و ناراحتی و تلخی آن این بار به قلمم سرایت کرده. شاید او هم بخواهد ته مانده ی  جوهر خودش را مصرف کند، مثل بیمار لاعلاجی که روزهای آخرش را سپری می کند.  ولی به هر روی ، دورنمای این تابلو برایم قشنگ است; تابلوی زندگی.

هنوز به اوج قصه نرسیده ام; تا نوک قله چند سالی فاصله دارم. همتی می باید برای طی این چند سال.

ولی بعد از نوک قله کجا باید رفت; می گویند نوک قله را مردابی است بدبو!!

/ 3 نظر / 13 بازدید
احسان

hey lomex... اینجایی که هنوز عمو!!!....We Back...!

حسين

سلام لو... خوشحالم کرديم.منون. شما هم موفق باشی و سلامت! با اجازه