زنده به گور<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

آه که چقدر از نوشته های او مست شدم، برای چندمین بار. آرزو داشتم بجای آن مرد در آن تختخواب پر از بوی عطر و عرق  خوابیده بودم. کاش می شد و می توانستم نفس کشیدن  و تمام نفس کش ها را از یاد ببرم. چقدر از غرولندهای این زمانه ، فرتوت و خسته شده ام. نمیدانم چه خواهد شد ; بر آینده چشم بسته ام و گذشته را با تمام موفقیت ها و ناکامی هایش همچون نخاله ای بدبو و جگرخراش دور انداخته ام; آن همه عشق و شوق در من به خواب رفته است; آن پویایی و جوانی را به دوری انداخته ام; هیچ چیز زندگی به دست من نیست، حتی افسار خودم; افسار سرنوشت خودم. هیچ گریزی از سرنوشت نیست.جبر و زور تمام گردابهای زندگی سیاه مرا پر کرده است.

از آن آخوند فهیم! که از ترس کم آوردنش همیشه چند تا بسیجی با خودش می آورد که خودشونو دانشجو جا میزدن حالم بهم میخوره، اندیشمند متفکر با سواد! نتونست یه دونه جبر و اختیارو توضیح بده....خوبه حالا چند تا کتابم تالیف کرده!!!

در برابر اینهمه اختیار! نمیتوان کوچکترین ایستادگی از خود نشان داد. من هیچ توانی ندارم تا این روزها را سریعتر به پیش ببرم; کاش بادی شدید و مزمن آنها را تکان دهد، تا در نهایت به ته گرداب برسم، به تاریک ترین و دنج ترین جای آن; شاید هم روشن ترین و دنج ترین! ..کسی چه می داند...

افکار مرموز و موهوم مغزم را فشار می دهد. درد سرم را فرا گرفته. چند وقت است این درد به قلبم هم سرایت کرده... کاش همه ی جوارحم این درد را حس می کرد... کاش مثل فولاد آبدیده بودم.

این فضای مشوش را دوست دارم..دوست دارم ساعتها و روزها در این فضا فکرم را به این ور و آن ور بچرخانم و به تمام زوایای آن نگاه بکنم ، نگاهی از روی اندیشه و قضاوت.

دوست دارم به یک بیماری لاعلاج دچار بودم ... بعد از مدتی بستری شدن و عذاب کشیدن به ریش این دنیا می خندیدم و می گفتم برو به درک.. ای  زندگی پر از ناراحتی.. سپس در نهایت احترام و توجه با خاک همسایه می شدم.. دیگر کسی از من طلبی نخواهد داشت حتی خود خدا.. چون به اندازه ی کافی زجر کشیده ام.. آن هم با ذره ی ذره ی وجودم.

هیچ چیز این زندگی تهوع آور با هم جور در نمی آید.. مثل تکه های بی نظم پازل که اعصاب آدم را خرد می کند.. مثل اضطراب و ناراحتی قبل و بعد از اتفاق های مهم و بد.

دیروز چقدر از دوستان قدیمم را دیدم.. او را هم دیدم.. که نزدیک یکسال است ازش خبری نداشتم.. مثل همیشه بود.. مرموز و آب زیر کاه و تیز و حسود.. با همان آدم های حال بهم زن گذشته داشت حرف میزد

ولی من فقط به تشویش ذهنم توجه داشتم... تشویشی که مسببش این زندگی بی قاعده و اصول است.

آخر این همه درد و رنج برای چه؟ هدف خدا چه بوده؟.. چرا به این زودی حکمت سرنوشت برای ما مشخص نمی شود؟؟..

چرا باید همیشه پا در هوا بمانم.. چرا باید در پس این همه تلاش و جان کندن باز شکست و ناامیدی سراغم بیاید.. چرا... چرا... چرا.. ؟؟؟

حرفهایم خیلی مسخره است اما.. مسخره تر از آن این زندگیست..

امروز روز خوبی بود.. هر چند بیشتر از نصفش را خواب بودم!!!...

 

/ 10 نظر / 13 بازدید
سارا

salam, kheili vaghte azatun khabari nis? oza khube? in harfa va hala havahaye bi mafhum va tahavo avar backgrounde hamamun shode, bi faydas, ham fekr kardan behesh ham tarif kardan azash va ham khundan azash, ya changesh konid ya surat masalaro clear konid. be webe manam sar bezanid.felan

شب دريا

سلام خوبی چرا آپ نميکنی عيد مبعث مبارک

Digidish

سلام علی وبلاگت محشره!!!!!!!

تينا

خوب می نويسيد بازم می ام البته با اجازه

تينا

می خواهم فریاد بلندی بکشم که صدایم به شما هم برسد! من به فریاد، همانند کسی که نیازی به تنفس دارد، مشت می کوبد بر در، پنجه می ساید بر پنجره ها، محتاجم. من هوارم را سر خواهم داد! چاره ی درد مرا، باید این داد کند از شما "– خفته ی چند- " چه کسی می آید با من فریاد کند؟